سال تیفوسی

مدیرسایت

یادت میاد؟ خودتم سال تیفوسی رو دیدی. منتها سال تیفوسی‌ی جنگ دوّم. چه قیامتی بود. شپش محرقه به جون مردم افتاده بود. شپشا رو اسیرای لهستانی آورده بودن. همونا که پیش از اومدنشون بعضی از مردا خوشحالی می‌کردن که زنای خوشگل و سفید می‌ریزن تو ایران. نمی‌دونم مجید محسنی بود یا حمید قنبری که پیش‌پرده می‌خوندن. هردوشون خیلی جوون بودن. مجید محسنی – خدا رحمتش کنه – روی صحنه، پشت میکروفن، در حالی که برای جمعیت حرف می‌زد، افتاد و دیگه بلند نشد. قلبش از کار افتاد…

اما تیفوسشون به قیمت جون آدمیزاد بود. یادته؟ علینقی نوکرتون با پیت تو دستش رفت نفت بخره سه ماه آزگار نیومد. گم شد که گم شد. نه کاسبا، نه همسایه‌ها، هیچ کدوم ازش خبری نداشتن. یه روز در کوچه وا شد. یه مرد اومد تو، انگار نه صورتش آشنا بود. چشماش دو دو می‌زد. سیا و دراز و لاغر بود. سرشُ با ماشین نمره چار تراشیده بودن. خوب نیگا کردی و فریاد زدی: «مامان! علینقی برگشته!»

بیچاره، تب تیفوس تو صف نفت از پا انداخته بودش. برده بودنش بیمارستان هزار تختخوابی. حالا شده بیمارستان امام خمینی. بعد از سه ماه خوب شده بود و برگشته بود. پوست و استخون، یادته؟ هرروز کنار خیابون امیریه دو/سه تا نعش می‌افتادن، از گرسنگی یا از تیفوس. ماشین نعش‌کش میومد و می‌بردشون. یادته یه روز چقدر گریه کردی؟ زل زده بودی به صورت جنازه‌یی که چشماش واز مونده بود، مر‌رفتی مدرسه. تو مدرسه حالت به هم خورد، با فراش فرستادنت خونه. تب کرده بودی. خاله ربابه میگفت هول کرده. مادرش گفت: «آب بیار یه مشت بزن به صورتش. چشماشُ غسل بده!»


  • با مادرم همراه
  • زندگینامه‌ی خودنوشت سیمین بهبهانی
  • تهران: سخن، 1390
  • ص13-14

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *